شنیدم که در وادی متقی بدید خرمنی از طلا، مُرتدی یکی گفتش از رازِ دربار او چنان و چنینش نشد یار او چو انگشتری بر بدن دوخته چو سازی که از عاشقی سوخته زدل نای نیلوفری در گلو ستوده غمی در پس آبرو زبانش مسخر ز نای و تهی همان به که بیگانه شد وانگهی زمام همایش به دل در گرو سپاه عنانش چوشوریده رو چو عشق بازی با دل بدید وانگهی برآورد ز دل آه افسونگری بدیدم پریشان دلی در سجود ولی متقی راه خرمن ستود کمی نان و پیمانه ای نوش او نه آنی قدح شد سر دوش او منِ مرتدِ از خدا Shear,delneveshteh...
ما را در سایت Shear,delneveshteh دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 49
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 22:01